سلامی دوباره
دیگه دلم نمی خواست بنویسم اما امشب خیلی دلم گرفته بود و احساس کردم
داشتن یه وب لاگ می تونه خیلی کمک کنه .
وب لاگ قبلی من موفق نبود و این منو خیلی آزار می ده اما این بار امیدوارم
دیگه کم نیارم .
از همه دوستان عزیز و گلم که قبلا همیشه همراهی کردن منو و تنهام نذاشتن
کمال تشکر رو دارم . دوستان خوبی چون :
حسین (شهر سکوت ) حمید (کشکول حمیدی ) لیلا (شبهایی که من و ماه تنها بودیم )
آرام (با مخاطبان آشنا ) سپنتا ( همه عمر دیر رسیدیم )و مبارز، مرمری ، گلناز ، نگار ،
حامد ، رضا ، علی رسایی و نازنین رسایی ، رضا مسیانی ، بحرالعلوم ، رهگذر ،
پسر بد (میثم ) احسان ، رامین ، مسعود ، شیدا ،آرتین، محبوبه ، بهناز ، آیدا با اون کامنت
خیلی کوچولو و... خیلی دیگه از دوستان عزیزم که با عرض پوزش حافظه ام یاری نمی کنه
که اسمشون رو بنویسم .
در آخر شعری رو می نویسم که با شنیدنش همیشه منقلب شدم .
شعری که واقعا به روز هست .
باز بوی باورم خاکستریست
صفحه های دفترم خاکستریست
پیش از اینها حاله دیگر داشتم
هر چه می گفتند باور داشتم
پیرها زهر هلاهل خوردند
عشق ورزان مهر با طل خوردند
باز هم بحث عقیل و مرتضی است
آهن تفتیده مولا کجاست ؟
نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است
دستها را باز در شبهای سرد هااا کنید ای کودکان دوره گرد
مژدگانی ای خیابان خوابها می رسد ته مانده بشقابها
در صفوفه ایستاده در نماز ابن ملجم ها فراوانند باز
سر به لاکه خویش بردید ای دریغ
نان به نرخ روز خوردید ای دریغ
دیر خواهد کرد روزی روزیت در گلوی ماله مردم خوار ها
من به در گفتم ولیکن بشنوند نکته ها را مو به مو دیوارها
با خودم گفتم تو عاشق نیستی
آگه از سر شقایق نیستی
غرقه در دریا شدن کاره تو نیست
شیعه مولا شدن کاره تو نیست
نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است
یا علی