سلام
یه داستان خیلی کوتاه واسه دوستانی که حوصله پست های طولانی رو ندارن .
..........................................................................................................
باغبان جوانی به شاهزاده اش گفت : به دادم برسید حضرت والا ! امروز صبح عزرائیل
را در باغ دیدم که نگاه تهدید آمیزی به من انداخت . دلم می خواهد امشب معجزه ای
بشود و بتوانم از اینجا دور شوم و به اصفهان بروم .
شاهزاده راهوارترین اسب خود را در اختیار او گذاشت . عصر آن روز شاهزاده در باغ قدم
می زد که عزرائیل را دید از او پرسید : چرا امروز به باغبان من نگاه تهدید آمیز انداختی و
او را ترساندی .
عزرائیل جواب داد : نگاه تهدید آمیز نکردم . تعجب کرده بودم آخر خیلی از اصفهان فاصله
داشت و من می دانستم که قرار است امشب در اصفهان جانش را بگیرم .
......................................................................................................................
در نتیجه ایشالا که هممون یه ۱۰۰۰۰ سالی عمر کنیم اونم از نوع با عزتش ولی یادمون
باشه وقتی که عزرائیل رو دیدیم و حس کردیم که نگاهش یه کم عجیب و غریب بود و داره
با تعجب نگاه می کنه ، فرار نکنیم، همون جایی که هستیم بمونیم این جوری برنامه جناب
عزرائیل رو هم به هم می ریزیم و در نتیجه ...
یا علی ...