تبليغاتX
باز بوی باورم خاکستریست
ورود به چت روم فارسی?
 

سلام

یه داستان خیلی کوتاه واسه دوستانی که حوصله پست های طولانی رو ندارن .

..........................................................................................................

باغبان جوانی به شاهزاده اش گفت : به دادم برسید حضرت والا ! امروز صبح عزرائیل

را در باغ دیدم که نگاه تهدید آمیزی به من انداخت . دلم می خواهد امشب معجزه ای

بشود و بتوانم از اینجا دور شوم و به اصفهان بروم .

شاهزاده راهوارترین اسب خود را در اختیار او گذاشت . عصر آن روز شاهزاده در باغ قدم

می زد که عزرائیل را دید از او پرسید : چرا امروز به باغبان من نگاه تهدید آمیز انداختی و

او را ترساندی .

عزرائیل جواب داد : نگاه تهدید آمیز نکردم . تعجب کرده بودم آخر خیلی از اصفهان فاصله

داشت و من می دانستم که قرار است امشب در اصفهان جانش را بگیرم .

......................................................................................................................

در نتیجه ایشالا که هممون یه ۱۰۰۰۰ سالی عمر کنیم اونم از نوع با عزتش ولی یادمون

باشه وقتی که عزرائیل رو دیدیم و حس کردیم که نگاهش یه کم عجیب و غریب بود و داره

با تعجب نگاه می کنه ، فرار نکنیم، همون جایی که هستیم بمونیم این جوری برنامه جناب

عزرائیل رو هم به هم می ریزیم و در نتیجه ...

 

                                                                                                 یا علی ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 16:13  توسط نازنین  |