محکمه الهی از خلیل جوادی
یه شب که من حسابی خسته بودم همین جــوری چشامو بستـه بـودم
سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد یــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد
تــو خواب دیدم محشر کــبری شده محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده
خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن ردیف ردیف مقــابلش واستــــادن
چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه
میگه چـرا این همــه لج می کنیـد راهتــونو بـی خـودی کج مـی کنیـد
آیــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید
دلای غــم گرفتــه رو شــــاد کنیــد بـا فکــرتـون دنیــــا رو آبــاد کنیـد
عقــل دادم بـریـــد تــدبـّر کـنیــد نـه اینکه جای عقلو کــاه پر کنیـد
مــن بهتون چقد مـــاشالاّ گفتــم نیـــــــافریـده بــاریکــلاّ گفتـــم
من که هـواتونو همیشـه داشتـــم حتی یه لحظــه گشنه تون نذاشتـم
امــــا شمـا بازی نکــرده باختیـــد نشـستیـد و خــــدای جعلی ساختیـد
هـر کـدوم از شما خودش خدا شـــد از مــــا و آیــه های مـا جـدا شــــد
یه جو زمین و این همه شلوغـــی؟ این همه دیــن و مذهب دروغـــی؟
حقیقتـاً شماهـــا خیـلی پستـیـن خــر نبـاشیـن گـــاوو نمـی پرستین
از تـوی جـم یکــی بـُلن شد ایستاد بُـلند بـُلند هــی صلـــــوات فرستـاد
از اون قیافه هــای پـشـم و پـيـلـي از اون اعُجـوبـه هـاي چـرب و چـيـلي
گف چــرا هیشکی روسری سرش نیست پس چـرا هیشکی پیش همسرش نیست
چــرا زنـا ایـــن جـــوری بد لبــاسن مــردای غیـــــرتــی کجــا پلاسـن؟
خــدا بهش گفت بتمـرگ حرف نــزن اینجا کـــه فرقی نـدارن مــــرد و زن
یــارو کِنِف شــد ولــی از رو نــرفت حرف خـدا از گـوش اون تو نـرفـت
چشاش مـی چرخه نمی دونم چشــه آهان می خواد یواشکی جیم بشــه
دید یـــه کمی سرش شلوغـــه خـدا یواش یواش شـد از جماعت جـــدا
بــا شکمـی شبیـــه بشکــة نفت یهو سرش رو پایین انـداخت و رفت
قــراولا چـــن تــا بهش ایس دادن یــارو وا نستاد تـا جلوش واستـادن
فوری در آورد واسه شون چک کشید گفت ببرید وصول کنیـد خوش بشیـد
دلــــم بـــــرای حــوریـا لـک زده دیـر بــرســم یکــی دیگـه تـک زده
اگــــر نرم حوریــــه دلگیر میشــــه تو رو خــــدا بذار برم دیر میشـــــه
قراول حضــرت حــق دمش گــــرم بـا رشـــوه ی خیلی کلـون نشد نـرم
گـــوشای یــارو رو گرفت تو دستـش کشون کشون برد و یه جایـی بستش
رشوه ی حاجــی رو ضمیمــه کــردن تـوی جهنـم اونــو بیمــه کـــردن
حاجیــه داش بـُلند بُـلند غر می زد داش روی اعصـابـــــا تلنگر مــــی زد
خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجـی یه خورده هم حبس نفس کــن حـاجـی
ایـن همــــه آدم رو معــطّل نکـن بگیـر بشین این قــــده کل کل نکــن
یـــه عا لمه نامــه داریـم نخــونده تـــــازه ، هنوز کُرات دیگــــه مـونده
نامــه ی تـو پر از کـــارای زشتـــــه کی به تو گفتـه جات توی بهشتــــه ؟
بهش جـــــای آدمــای بـاحالـــــه ولت کنـــــم بری بهش ؟ محالـــــه
یادتــــه کـه چقد ریا می کـــــردی بنده هــای مـــــارو سیـا مـــی کردی
تا یـــه نفر دور و بــرت مـی دیــــدی چقد ولا الضّــــا لّینـو مـی کشیـــدی
این همه که روضه و نوحــه خونـدی یه لقمه نون دست کسی رسـونـــدی؟
خیال می کردی ما حواسمــون نیست نظم نظام هستی کشکـی کشکی س؟
هر کـــــاری کـردی بچــه هـا نوشتن می خوای برو خـودت ببین تـــو زونکن
خلاصـــه ، وقتی یـارو فهمید اینـــه بـــــازم دُرُست نمـی تونست بشینــــه
کاسه ی صبرش یه دفـه سر می رفت تـــا فرصـتی گیر می آورد در می رفت
قیـامتـه اینجـــا عجـب جـــــاییــه جــون شمــــا خیلـی تمـاشـــاییــه
از یــــه طرف کلــی کشیش آوردن کشون کشون همـه رو پیش آوردن
گفتـم اینـــــارو کـــــه قطار کردن بیچـــــاره ها مگـــه چیکار کــردن؟
مأ موره گف میگم بهت مــن الان مفسد فی الارض کــه میگن همین هان
گفت: اینـــــا بهش فروشی کـردن بـــی پـدرا خــــــدارو جوشی کــردن
بنـــــام دین حسابی خــوردن اینها کـــفر خـــــــدارو در آوردن اینهــــا
بد جــوری ژاندارکو اینـــا چزونـدن زنــده تـوی آتیش اونـــو سوزوندن
روی زمین خـــدایی پیشــه کــردن خون گالیلـــه رو تو شیشــه کــردن
اگــــه بهش بگی کُلاتــو صاف کن بهت میگـــه بشین و اعتـراف کــن
همیشـــه در حــال نظاره بــــودن شما بگـــــو اینا چی کــــاره بـودن؟
خیام اومد یه بطری ام تو دستش رفت و یه گوشــه یی گرفت نشستش
حــــاجی بُـلند شد با صـدای محکم گفت : ایـن آقـــا بـاید بــره جهنـــم
خدا بهش گف تـــو دخـا لت نکــن بــــه اهـل معرفت جسارت نکـــن
بگــــو چرا بـــه خون این هلاکـــی این کـــه نه مدعی داره نـــه شاکـی
نــه گـرد و خاک کــرده و نـه هیاهـو نــــه عربده کشیده و نـــه چاقــــو
نـــه مال این نــــه مال اونـو برده فقط عـــرق خــــریده رفتـــه خورده
آدم خوبیـه هـــــــواشو داشتــــم اینجا خــــودم براش شراب گذاشتـم
یهــــو شنیــــدم ایس خبردار دادن نشستـه ها بُــلند شـدن واستـــادن
دیــــدم دارن تخت روون میــــارن فرشتـــه هــــا رو دوششــون میـــارن
مونده بودم کــه این کیـــه خدایا تـــو محشـر این کــارا چیـــــه خدایـــا
فِک می کنید داخل اون تخت کی بود الان میگم ،یـه لحظه ، اسمش چی بـود؟
اون که تو دنیا مثل توپ صدا کـرد همون کــــه این لامپــارو اختـرا کــــرد
همونکه کاراش عالی بود اون دیگه بگید بــابــا ، تومــــاس ادیسون دیگـه
خــدا بهش گفت دیگـــه پایین نیـا یـــــه راست بـــــرو بهشت پیش انبیـــا
وقت و تلف نکن تــوماس زود برو بــه هـر وسیلــه ای اگـــــر بود بــــرو
از روی پل نری یـــه وقت مـی افتــی مـیگــم هــــوایی ببرنـــد و مفتـــــی
باز حاجــی ساکت نتونست بشینـــه گفت کـــه : مفهــــوم عدالت اینـــه؟
آخه ادیسون کــه مسلمون نبود ایـن بـابـا اهل دیــن و ایمــــون نبــود
نــه روضه رفته بود نــه پـای منبر نــه شمـر می دونس چیـه نــــه خـنجــر
یــه رکعت ام نماز شب نخــونـده با سیم میماش شب رو به صُبح رسونده
حرفــای یارو کــه بـــه اینجا رسید خـــدا یه آهـــی از تــــــه دل کشیـــد
حضرت حق خــودش رو جابجا کرد یــــــه کم به این حاجی نیگا نیگا کـرد
از اون نگـاههـای عـاقل انـدر ـــــ [ سفیه ] شــــــو بـاید بیــارم ایـن ور
با اینکه خیلی خیلی خستـه هم بود خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود
شمـــا عجب کلّـــه خرایی هستید بـــابــا عجب جـــــونـورایـی هستیـــد
شمر اگه بود آدولف هیتلــرم بود خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بـود
حیفه کــــه آدم خودشو پیر کنــه و ســـوزنش فقط یــــه جـــا گیر کنــه
میگیـد تومـاس من مسلمـون نبـود اهل نمــاز و دیـن و ایمــــون نبــــود
اولاً از کجا میگیــد ایـن حرفــــو ؟ در بیــــارید کـلّــة زیــــر بـــرفـــو
اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختـه دلیلشـم این چیزایــی کــــه ساختـــه
درسـتـــه گفتـه ام عبـادت کنیــد نگفتــــــه ام به خلـق خدمت کنیـد؟
تومـاس نه بُمب ساخته نه جنگ کرده دنیـــارو هم کلـّـــی قشنگ کــــــرده
من یـــه چراغ کــه بیشتـر نداشتـم اونم تـــو آسمونـا کــــار گذاشتـــم
توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد نمیدونید چقــــدر کمک به مــن کـرد
تو دنیـا هیچـکی بـی چـراغ نبوده یا اگـرم بـوده ، تــــو بــاغ نبــوده
خــدا بـرای حاجـــــی آتش افــروخت دروغ چرا یـــه کم براش دلــم سوخت
طفلی تــو باورش چــــه قصرا ساخته اما بـــه اینجا کـــــه رسیده باختــــه
یکی میاد یــــه هاله ایی بــاهاشـــه چقـــدر بهش میـــاد فرشتـــه باشـــه
اومد رسید و دست گذاشت رو دوشــم دهـــانشـــــو آوُرد کنــــار گـوشـــم
گفت:تو کــه کلّه ات پرِ قورمـه سبزیست وقتی نمــی فهمی، بپرســی بــد نیست
اونکـــه نشستـه یک مقــام والاست متــرجمـــه ، رفیق حق تعالـــی ست
خـودِ خــــدا نیست ، نمـاینده شـــــه مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه
خــــدای لم یلد کــــه دیدنــی نیس صــــداش با این گوشـا شنیدنی نیس
شمــــا زمینیـــا همــش همینیـــد اونــــورِ میـــزی رو خـــــدا مـی بینیـد
همینجوری می خواست بلند شه نم نم گفت : کـــه پاشو، بـاید بــری جهنــــم
وقتـی دیـدم منم گــــرفتار شــــدم داد کشیــدم یــــه دفعـه بیدار شدم
چنین گفت مولانا

دفتر سوم :
مر سگی را لقمه نانی ز در
چون رسد ، بر در همی بندد کمر
پاسبان و حارس در می شود
گر چه بر وی جور و سختی می رود
هم بر آن در باشدش باش و قرار
کفر دارد ، کرد غیری اختیار
ور سگی آید غریبی ، روز و شب
آن سگانش می کنند آن دم ادب
که برو آنجا که اول منزلست
حق آن نعمت گروگان دلست
می گزندش که برو بر جای خویش
حق آن نعمت ، فرو مگذار بیش
از در دل ، و اهل دل ، آب حیات
چند نوشیدی و ، واشد چشمهات
بس غذای سکر و وجد و بی خودی
از در اهل دلان بر جان زدی
باز این در را رها کردی ز حرص ؟
گرد هر دکان همی گردی ز حرص؟
بر در آن منعمان چرب دیگ
می دوی بهر ثرید مردریگ
چربش، اینجا دان که جان فربه شود
کار نا اومید اینجا به شود
......................................
جاوید ایران

استاد محمد رضا شجريان
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی ؟
حالیا عکس دل ماست در آیینه جام
تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی
تشنه خون زمین است فلک وین مه نو
کهنه داسی ست که بس کشته درود ای ساقی
بس که شستیم به خون آب جگر جامه جان
نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی
حق به دست دل من که در معبد عشق
سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی
در فرو بند که چون سایه در این خلوت غم
با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی ...
..............................................................
دل دیوانه ام دیوانه تر شی
خراب خانه ام ویرانه تر شی
که شب آیی که گردون را بسوجم
که آه سوته دینان کارگر شی
هر آن باغی که نخلش سر به در بود
مدامش باغبان خونین جگر بود
به باید کندنش از بیخ و از بن
اگر بارش همه لعل و گهر بود
ز هجرانت هزار اندیشه گیرم
همیشه زهر غم در شیشه گیرم
ز ناسازی بخت و گردش چرخ
فغان و آه و زاری پیشه گیرم
دل دیوانه ام دیوانه تر شی
خرابه خانه ام ویرانه تر شی ...
نییستان استاد ناظری
هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری ؟
یعنی که نمودند در آیینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون اشکی که بر جامی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شد
سوخت چون اشکی که بر جامی فتاد ...
نی به آتش گفت کین آشوب چیست ؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست ؟
گفت آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنی ات را سوختم
زان که می گفتی نی ام با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
هر نی ای شمع مزار خویش شد
یا علی ...
قصه گو قصه نگو واسه خوابوندن من
سعي بيهوده مكن واسه موندن من
قصه گوي خوب من حرفاش برام ترانه بود
قصه هايي كه مي گفت قصه عاشقانه بود
قصه گو قصه نگو
قصه گو قصه نگو
صحبت خلقت آدم كه مي شد قصه آدم و حوا رو مي گفت
مي دونست كه تشنه محبتم قصه مجنون و ليلا رو مي گفت
قدرت عشق و اگه مي خواست بگه قصه شيرين و فرهاد رو مي گفت
صحبت از بازي تقدير اگه بود قصه شيرين شهزاد رو مي گفت
قصه گو قصه نگو
قصه گو قصه نگو
لحظه فاجعه وقتي مي رسيد اشك توي چشماي من حلقه مي بست
وقتي كه اشكا رو تو چشام مي ديد مي يومد كنار تختم مي نشست
همه شب روي سرم بوسه برسرم مي زد يادمه خوب يادمه زير لب صدام مي زد
اين كاراش هم واسه من يه قصه بود رفتنش هم براي دنيا غصه بود
قصه گو قصه نگو واسه خوابوندن من
سعي بيهود نكن واسه موندن من ...
یا علی ...
به فرقش کی اثر میکرد شمشیر ؟
گمانم ابن ملجم يا عــلــــــــي گفت

پسرک مسیحی ، دیگر منتظر صدای پای ایلیای مهربان مباش ، او دیگر نمی آید .
کودکان کوفه ، دیگر چشم به راه آن مرد آرام شب ، آن نان و خرما به دوش نباشید ، او دیگر نمی آید .
برای او دگر ، شیر هم نیاورید ، علی عزم رفتن کرده است . علی فقط امشب مهمان است و بس ...
امشب کلام علی بوی رفتن می دهد شب موعود رسید علی هم می رود .
کنار بسترم از اشک دیده تر نکنید
یتیم آمده اینجا پدر پدر نکنید
اگر چه بال و پر کودکان کوفه شکست
شما چو مرغ سر خود به زیر پر نکنید
از آن خرابه که شبها گذر گه من بود
بدون سفره خرما و نان گذر نکنید
به پیر مرد جزامی سلام من ببرید
ولی ز قتل من او را دگر خبر نکنید
اگر چه قاتل من سخت کرده بی مهری
به چشم خشم به مهمان من نظر نکنید
ز کوچه ای که گرفتن راه مادرتان را
تمام عمر شما هم چون من گذر نکنید ...
علی حرفهای آخر را گفت و ندای خدا حافظی سر داد .
خدا حافظ ای سجده گاه علی
که چشم تو ماند به راه علی
خدا حافظ ای نخل ها و چا ه ها
خدا حافظ ای کوچه های خموش
نیاید دگر نان و خرما به دوش ...
علی خسته از روزگار با یک عالمه شوق وصال یار رفت .
علی رفت ...
خــــــــــدا حـــــــــــــــــــــافـــــــــــظ عـــلــــــــــــــــی جــــــــــــــــان
یا علی ...
تو بیا که بودن تو داستانی دیگر است
در به در کوچه تنهاییم
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه تو از همه پر شور تر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می شدی
مایه آ سایه ی ما میشدی
هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ما راعطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه ی جان من است
نامه تو خط امان من است
ای نگهت خاستگه آفتاب
برمن ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برنداز به چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مدد کار ما
کی ؟ و کجا ؟ وعده دیدار ما
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه عطفی به اوج آیینم
کدام گوشه مشعر ؟
کدام کنج منا؟
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم ؟
ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه پیغمبران را
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید
شاید
پرده از چهره گشاید
شاید...
یاعلی ...
مسعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود فرد منش
واسه منی که دلتنگم از زندگی دلگیرم
بهتره سفر کردن وگرنه اینجا می میرم
در گذر از هر گذری خبر نبود از خبری
نه زنده بود زندگی نه مرگ را بود اثری
نه ارزش گلایه ای نه فرصتی به چاره ای
چه می توان دوا نمود به قلب پاره پاره ای ؟
از هیچ راه افتادم دل رو به جاده ها دادم
از یاده همه رفته سر در گم و اشفته
نه در گذر گاه کسی نه جان به شعرخار و خسی
نه پر زدن در قفسی نه منتظر هم نفسی
گفتم از چه می ترسی ؟ آخرش یه راهی هست
آخرش مگه رنگی بدتر از سیاهی هست؟؟
سهم دله ما این بود آلوده و بی هوده
تا بوده همین وبوده نه رو سفید پیشه یار
نه سرفراز در دیارببین چگونه گم شدیم
سوار عشق در غبار راه افتادم و هی رفتم
شاید دلم کمی وا شه
به عشقی که یه جور امروز زود بگذره فردا شه
به امیدی که فردا نوره امیدی پیدا شه ...
یا علی
علی را وصف در باور نیاید
زبان هر گز ز وصفش بر نیاید
علی با درد غربت آشنا بود
علی تنهاترین مرد خدا بود
علی در آستین دست خدا داشت
قدم بر آستانه کبریا داشت
علی سوز و گدازی جاودانه است
علی را ز او نیازی عاشقانه است
دله دریای اش دریای خون بود
ز خون باغ و بهاراش لاله گون بود
نوای عشق از نای علی بود
اذان سرخ آوای علی بود
علی را قدر پیغمبر شناسد
که هر کس خویش را بهتر شناسد
دل ز عشق تودریا شد یا علی
جان ز شوق تو شیدا شد یا علی
یا علی
ما به عهد تو پا بندیم یا علی
تا به مهر تو پیوندیم یا علی
یا علی قبله عاشقان
یا علی
سلام .
فرارسیدن میلاد بزرگ مرد تاریخ بر همه دوست دارانش مبارک .و روز پدر رو به همه پدران عزیز
مخصوصا پدر عزیز و مهربانم تبریک می گم .
فردا روز تولد تنهاترین مرد خداست .
خوش به حال هر کس که خیلی بهش نزدیکه
خوش به حال اونایی که همیشه توی خلوتشون بعد از خدا اسم علی و یاد علی هست
خوش به سعادت اونایی که اینقدر باهاش رفیقن که خیلی راحت همه حرفاشون رو براش می گن
خوش بر احوال اونایی که علی اینقدر دوستشون داره که به خوابشون هم می یاد .
آخرشم خوش به حاله من و تو که کسی رو داریم مثل علی .
کسی که هر وقت صداش کنیم بی خیاله همه بدیهامون میشه و بی برو برگرد جوابمون رو می ده .
کسی که اصلا صداش هم نکنیم هوامون داره .
کسی که اینقدر ناز داره و به این راحتیها نزدیک نمیشه هوای من و تو رو توی هر شرایطی داره
می دونی یعنی چی ؟ کم نیستا به خدا چیزه کمی نیست .
اگه مقام اول رو بدیم به خدا مقام دوم بدن شک مقام علی هست .
علی مظهر انسانیته علی مظهر غیرته مظهر کمال و همه خوبیهاست . هر چی خوبی توی
عالم هست توی وجود علی هم هست اصلا بدون اسم علی خوبی تعریف نشده بدون نام علی
عشق معنا نداره . والا به خدا قسم علی فوق بشره علی یه چیزی جدای از همه آدما هست
نمی دونم چی شد که جز اشرف مخلوقات(که یکیش هم من هستم) به حساب اومد شاید در
حقش اجحاف شد یه نوعی از نا برابریه .
موندم حیرون با این همه بزرگی و کمال چرا هر وقت صداش می کنم تحویل می گیره؟
چی تو وجودشه که نمی تونه بگه نه ؟
ما آدما وقتی یکی کوچکترین اشتباهی رو می کنه دیگه فاتحه اش رو می خونیم این علی کیه
که هر کاری هم می کنیم آخرش وقتی می ریم سراغش با روی باز استقبال می کنه ؟
به خدا قسم جرات ندارم در مورد علی زیاد ریز بشم توی خصوصیاتش.
آخه واقعا این عقل توانایی درک این همه خوبی رو نداره .
فقط بدونیم کافیه بگیم یا علی بدون کوچکترین منتی تا آخره راه رو هموار می کنه
فقط از صمیم قلب صداش کن یه جوری که وقتی می گی یا علی قلبت بلرزه
با قدرت و با جرات صداش کن آخه قدرت و جراتش زبان زد عام و خاص هست
ایشالا که هر چه بیشتر بهش نزدیک بشیم و جواب همه رو مثل همیشه بده .
علی رو تنها نذارین چون علی تنها کسیه که ما رو تنها نمی ذاره .
در پناه حق
و
یا علی
وقتی به من رسیدی از عشق خسته بودم
بی آرزوی پرواز در خود نشسته بودم
چشمان اعتمادم از عاشقانه می سوخت
وقتی به من رسیدی در من ترانه می مرد
آنجا که خاطراتم شب را به خانه می برد
پایان گرفته بودم در ساعت شکفتن
گفتم رسیدی اما چیزی نمانده از من
من از آن ابتدای آشنایی
شدم جادوی موج چشمهایت
تو رفتی و گذشتی مثل باران
و من دستی تکان دادم برایت
تو یادت نیست آنجا اولش بود
همان جایی که با هم دست دادیم
همان لحظه سپردم هستی ام را
به شهر بی قرار دستهایت
تو رفتی باز هم مثل همیشه
من و یاد تو با هم گریه کردیم
تو ناچاری برای رفتن و من
همیشه تشنه شهد صدایت
اگر می ماندی و تنها نبودم
عروس آرزو خوشبخت می شد
و فکرش را بکن چه لذتی داشت
شکفتن روی باغ شانه هایت
دعایت می کنم خوشبخت باشی
تو هم تنها برای خود دعا کن
الهی گل کند در آسمانها
خلوصه غنچه سرخ دعایت
و در آخر بازم چند تا حرف با حال از چند تا آدم با حال
نانسی سیمس :
فاتحان واژه صبر را می شناسند و می دانند که ارزش هر چیزی به عمری است
که در آن صرف می شود .
قابوسنامه :
اگر تو را دشمنی باشد دلتنگ مشو که هر که را دشمنی نباشد بی قدر و بها باشد.
افلاطون :
عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت می برد .
لقمان :
اگر سخن نقره باشد خاموشی چون زر پر بهاست .
...
یا علی
سلامی دوباره
دیگه دلم نمی خواست بنویسم اما امشب خیلی دلم گرفته بود و احساس کردم
داشتن یه وب لاگ می تونه خیلی کمک کنه .
وب لاگ قبلی من موفق نبود و این منو خیلی آزار می ده اما این بار امیدوارم
دیگه کم نیارم .
از همه دوستان عزیز و گلم که قبلا همیشه همراهی کردن منو و تنهام نذاشتن
کمال تشکر رو دارم . دوستان خوبی چون :
حسین (شهر سکوت ) حمید (کشکول حمیدی ) لیلا (شبهایی که من و ماه تنها بودیم )
آرام (با مخاطبان آشنا ) سپنتا ( همه عمر دیر رسیدیم )و مبارز، مرمری ، گلناز ، نگار ،
حامد ، رضا ، علی رسایی و نازنین رسایی ، رضا مسیانی ، بحرالعلوم ، رهگذر ،
پسر بد (میثم ) احسان ، رامین ، مسعود ، شیدا ،آرتین، محبوبه ، بهناز ، آیدا با اون کامنت
خیلی کوچولو و... خیلی دیگه از دوستان عزیزم که با عرض پوزش حافظه ام یاری نمی کنه
که اسمشون رو بنویسم .
در آخر شعری رو می نویسم که با شنیدنش همیشه منقلب شدم .
شعری که واقعا به روز هست .
باز بوی باورم خاکستریست
صفحه های دفترم خاکستریست
پیش از اینها حاله دیگر داشتم
هر چه می گفتند باور داشتم
پیرها زهر هلاهل خوردند
عشق ورزان مهر با طل خوردند
باز هم بحث عقیل و مرتضی است
آهن تفتیده مولا کجاست ؟
نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است
دستها را باز در شبهای سرد هااا کنید ای کودکان دوره گرد
مژدگانی ای خیابان خوابها می رسد ته مانده بشقابها
در صفوفه ایستاده در نماز ابن ملجم ها فراوانند باز
سر به لاکه خویش بردید ای دریغ
نان به نرخ روز خوردید ای دریغ
دیر خواهد کرد روزی روزیت در گلوی ماله مردم خوار ها
من به در گفتم ولیکن بشنوند نکته ها را مو به مو دیوارها
با خودم گفتم تو عاشق نیستی
آگه از سر شقایق نیستی
غرقه در دریا شدن کاره تو نیست
شیعه مولا شدن کاره تو نیست
نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است
یا علی